1.
اغلب کسي را نداشتم که از من حمايت کند، حرفهايش را با من بزند و عميقا نگران من باشد.
1 از 76
2.
اغلب کسي نبوده است که به من عاطفه، محبت و صداقت نشان دهد.
2 از 76
3.
در بيشتر اوقات زندگي احساس نکردم که برای کس ديگری، انسان ويژه و ممتازی هستم.
3 از 76
4.
اغلب کسي را نداشتم که واقعابه در دل من گوش دهد، مرا بفهمد يا احساسات و نيازهای واقعي مرا درک کند.
4 از 76
5.
وقتي که نميدانستم کاری را چگونه انجام دهم، به ندرت شخصي پيدا ميشد که مرا نصيحت و راهنمايي کند.
5 از 76
6.
من به افراد نزديک خودم خيلي وابسته ام، چون ميترسم مرا ترک کنند.
6 از 76
7.
آن قدر به ديگران نيازمند هستم که نگران از دست دادن آنها هستم.
7 از 76
8.
نگرانم که افرادی که به من نزديک هستند مرا ترک يا رها کنند.
8 از 76
9.
وقتي احساس ميکنم کسي که برايم مهم است از من دوری ميکند، مايوس ميشوم.
9 از 76
10.
برخي اوقات آنقدر نگران هستم که مردم مرا ترک کنند، که آنها را از خودم ميرانم.
10 از 76
11.
احساس ميکنم مردم از من سودجويي يا سوءاستفاده ميکنند.
11 از 76
12.
فکر ميکنم بايد در حضور ديگران از خودم محافظت کنم، در غير اينصورت به من آسيب ميزنند.
12 از 76
13.
ديگران دير يا زود به من خيانت ميکنند.
13 از 76
14.
نسبت به انگيزه های ديگران سوء ظن شديد دارم.
14 از 76
15.
معمولا به طور جدی به انگيزه های نهاني مردم فکر ميکنم.
15 از 76
16.
فکر ميکنم وصله ی ناجور اجتماع هستم.
16 از 76
17.
اساسا با بقيه خيلي فرق دارم.
17 از 76
18.
نميتوانم به کسي تعلق خاطر داشته باشم، انسان گوشه گيری هستم.
18 از 76
19.
احساس ميکنم با مردم بيگانه شده ام.
19 از 76
20.
هميشه احساس ميکنم در بين افراد گروه، جايي ندارم.
20 از 76
21.
مردان يا زناني که دوستشان دارم، وقتي نقاط ضعف مرا ببينند، ديگر دوستم ندارند.
21 از 76
22.
اگر کسي واقعا مرا بشناسد دوست ندارد با من رابطه ی نزديک برقرار کند.
22 از 76
23.
لياقت عشق، توجه و احترام ديگران را ندارم.
23 از 76
24.
احساس ميکنم هيچ کس مرا دوست ندارد.
24 از 76
25.
در بسياری از جنبه ها آنقدر ناپذيرفتني هستم که نميتوانم خودم را به ديگران نشان دهم.
25 از 76
26.
تقريبا هيچ کاری را نميتوانم به خوبي ديگران انجام دهم.
26 از 76
27.
وقتي به موفقيت نزديک ميشوم از درون احساس بيکفايتي ميکنم.
27 از 76
28.
بيشتر مردم در حوزه های شغلي و کاری از من تواناتر هستند.
28 از 76
29.
نميتوانم مانند اغلب مردم در کارهايم با استعداد باشم.
29 از 76
30.
در کار يا تحصيل مانند بقيه باهوش نيستم.
30 از 76
31.
احساس ميکنم نميتوانم به تنهايي از پس کارهای روزمره زندگي برآيم.
31 از 76
32.
فکر ميکنم در انجام کارهای روزمره انسان وابسته ای هستم.
32 از 76
34.
اصلا به قضاوت های خودم در موقعيت های روزمره اعتماد ندارم.
34 از 76
35.
احساس ميکنم نميتوانم به تنهايي گليم خود را از آب بيرون بکشم.
35 از 76
36.
نميتوانم از شر اين احساس رها شوم که اتفاق بدی خواهد افتاد.
36 از 76
37.
احساس ميکنم هر لحظه ممکن است يک فاجعه طبيعي، جنايي، حقوقي يا پزشکي برايم اتفاق بيفتد.
37 از 76
38.
ميترسم مورد حمله قرار بگيرم.
38 از 76
39.
ميترسم تمام سرمايه ی خود را از دست دهم و بيچاره شوم.
39 از 76
40.
اغلب نگرانم دچار سکته قلبي بشوم، حتي زماني که دلايل پزشکي کم برای اين احتمال وجود دارد.
40 از 76
41.
قادر نيستم مانند همسن و سال های خودم از والدينم جدا شوم.
41 از 76
42.
من و والدينم تمايل داريم خود را بيش از حد در مشکلات زندگي همديگر درگير کنيم.
42 از 76
43.
من و والدينم اگر مسائل جزئي خصوصي را از هم پنهان نگه داريم احساس گناه و خيانت ميکنيم.
43 از 76
44.
احساس ميکنم والدينم در من زندگي ميکنند. من نميتوانم زندگي جداگانه برای خودم داشته باشم.
44 از 76
45.
اغلب احساس ميکنم هويت جداگانه ای از والدين و همسرم ندارم.
45 از 76
46.
فکر ميکنم اگر کاری را که دلم ميخواهد انجام دهم، برای خودم دردسر درست ميکنم.
46 از 76
47.
احساس ميکنم چاره ای ندارم جز اينکه، به خواسته های ديگران تن بدهم، درغير اينصورت مرا ترک ميکنند يا در صدد تلافي برمي آيند.
47 از 76
48.
در روابطم به ديگران اجازه مي دهم که بر من مسلط شوند.
48 از 76
49.
هميشه به ديگران اجازه داده ام بجای من تصميم بگيرند، در نتيجه واقعا نميدانم چه ميخواهم.
49 از 76
50.
خيلي دشوار است که از ديگران تقاضا کنم حقوق مرا رعايت کنند و احساسات مرا درک کنند.
50 از 76
51.
کار مراقبت از نزديکانم بر دوش من است.
51 از 76
52.
انسان خوبي هستم چون بيش از آنکه به فکر خودم باشم به فکر ديگران هستم.
52 از 76
53.
مهم نيست چقدر سرم شلوغ است من هميشه ميتوانم زماني را برای ديگران کنار بگذارم.
53 از 76
54.
هميشه سنگ صبور مشکالت ديگران بوده ام.
54 از 76
55.
ديگران نظرشان اين است که من برای ديگران خيلي کار ميکنم ولي برای خودم کاری انجام نميدهم.
55 از 76
56.
از اينکه احساسات مثبت مانند محبت و توجه را به ديگران نشان بدهم خيلي خجالت ميکشم.
56 از 76
57.
برای من دشوار است که احساسات خود را نزد ديگران بروز دهم.
57 از 76
58.
برای من دشوار است که راحت و خودانگيخته رفتار کنم.
58 از 76
59.
آنقدر خود را کنترل ميکنم که مردم فکر ميکنند انسان بي احساسي هستم.
59 از 76
60.
مردم نظرشان اين است که من عصبي و ناراحت هستم.
60 از 76
61.
بايد در هر کاری که انجام مي دهم بهترين باشم، نمي توانم توقعم را کم کنم.
61 از 76
62.
سعي ميکنم نهايت تلاش خود را بکنم. اينکه"کار تا حدودی خوب باشد"هيچگاه راضي ام نميکند.
62 از 76
63.
بايد به تمام مسئوليت هايم عمل کنم.
63 از 76
64.
احساس ميکنم برای پيشرفت و دستيابي به خواسته های خود همواره تحت فشار هستم.
64 از 76
65.
زماني که کاری را اشتباه انجام مي دهم، نميتوانم خودم را ببخشم يا برای اشتباهم بهانه تراشي کنم.
65 از 76
66.
زمانيکه از کسي درخواستي دارم، برای من دشوار است"نه"بشنوم.
66 از 76
67.
انسان خاصي هستم و نميتوانم محدوديت هايي که بر سر راه مردم وجود دارد بپذيرم.
67 از 76
68.
از اينکه مرا محدود نمايند يا اجازه ندهند کاری که ميخواهم انجام بدهم متنفر هستم.
68 از 76
69.
احساس ميکنم نبايد از قوانين و قراردادهای بهنجار که مردم تابع آن هستند اطاعت کنم.
69 از 76
70.
فکر ميکنم کاری که من بايد انجام دهم، ارزشمندتر از کارهای ديگران است.
70 از 76
71.
نميتوانم برای انجام تمام و کمال وظايف معمول یا خسته کننده، نظم و انضباط خاصي داشته باشم.
71 از 76
72.
اگر به يکي از اهداف نرسم، زود مايوس ميشوم و دست از کار ميکشم.
72 از 76
73.
برای من خيلي دشوار است که رضايت آني را فدای خوشحالي آينده کنم.
73 از 76
74.
نمي توانم به خودم فشار بياورم کارهايي که برای من خوشآيند نيستند،انجام دهم. حتي زماني که ميدانم نتايج خوبي در پي دارد.
74 از 76
75.
به ندرت توانسته ام بر تصميمات خويش پايبند باشم.
75 از 76